دوستان از انجاییکه به این شعرم بسیار علاقه مند هستم دوباره می نویسم.
شبیه چشمهای تو
شبیه چشمهای تو دو چشم پر خمار او
شبی ممتاز و جانانه درون شهرها دارد
دمی کز خیره ماندنها به او یاد تو می افتم
در این افکار می بینم که چشمش یادها دارد
درون شهر چشمانش همان غوغای شهر توست
که در یک پلک انی هم هزاران ادعا دارد
ز چشمش هرچه می خوانم شبیه خط چشم توست
ولی روحش یقین دارم که دنیایی جدا دارد
نمی داند که در چشمش به دنبال تو می گردم
نگفتم؟با غرور خود خیالی پر خطا دارد؟
و اما داستان تو کتابی از دروغکها
تمام صفحه های ان رهی دور از وفا دارد
مرا لیلی خود کردی و خود مجنون نما گشتی
به مثل تو هزاران کس رخی مجنون نما دارد
از این عاشق نمایی ها دلم دیگر به تنگ امد
کجا ما و کجا لیلی که عشقی بی ریا دارد
و قلب می تپد اما به یاری محبوب
به هر طرف که ببینی نشان قدرت اوست
چگونه می شود از چشم عاشقان محجوب
نشان او به وضاحت درون جسم و تنت
نشان او به روانی درون جمله قلوب
هر انکه کعبه و میخانه می رود هر شب
نشانه از تو بجوید ورا تویی مطلوب
حسنیه محقق
جمعه شب ۰۱/۰۸/۱۳۸۸
۲۲:۲۴
عجب...
عجب دیوانه و مستانه ام کردی
ز عقل و هوش و دل بیگانه ام کردی
درون من منی دیگر شدی گویا
و زینجا تا کجا ویرانه ام کردی
گفته بودی...
گفته بودی تا به اخر با تو می مانم ولی
مرگ ما دور است و تو دور از همان هم رفته ای
اروزی با تو بودن داشت این دل یار من
ارزو مرد و همین بس عمر از کف رفته ای
امدنهای بهار از قدم ناز کسیست
جنس ناز قدم یار من از جنس گل است
روح الطاف بهاری ز دم ناز کسیست
در اولین روز از عید سعید فطر قرار داریم و ضمن عرض تبریک و تهنیت به مناسبت این روز خجسته و ارزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان از انجا که روز جمعه به علت بعضی مشکلات نتوانستم یادی از قدس داشته باشم این شعر را که در رثای مظلومان فلسطین و کشورم افغانستان که در این چند روز چون فلسطین قربانیان زیادی داشته و بسا هموطنانم که در این روز بزرگ عزادارند سروده ام تقدیم به تمام مسلمانان مظلوم می کنم.
اشک تو موجی ز غم های تمام زندگیست
سنگ تو معنای تام عزت و مردانگی است
قدس را گر رنگ حرمت می دهد ان خون توست
معنی والای انسانی همه مرهون توست
مردم من نیز چون تو سیر از غم ها شدند
در میان عالمین معنای ماتم ها شدند
کابلم امروز دریا می شود خون می شود
از تن صد لاله و الاله گلگون می شود
میهنم چون غزه از کرب و بلا سیرت گرفت
یک جهان از سرنوشت ملتم حیرت گرفت
با کدامین واژه درد مردمم کم می شود
تا کجا ؟ تا کی ؟ مصیبت ها فراهم می شود
درد مرد غزه و درد یل افغان ستان
زاده یک واژه اند و نیست از چشمی نهان
خالقا اسلام را دیگر توان درد نیست
هیچ کس بهر مصیبت های ما همدرد نیست
چاره ساز این مصیبت ها ید رحمان توست
پاسخ چشم یتیمان نیز در دستان توست
شهادت مولی الموحدین حضرت علی بن ابی طالب بر کافه مسلمین تسلیت باد!
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست این دم به اسیر کن مدارا

ماه رحمت و مغفرت بر همگان مبارک باد

سهیل!فاتح شهر ستارگان جهانی
هوای شهر بجسته همیشه از تو نشانی
یگانه مشعل تابان میان جمع نجومی
لب از هوای تو خواند حدیث عشق نهانی
سهیل پسر خاله بنده است که ۷-۶ سالی از من کوچکتر است. این شعر را در یک شب پرستاره در روستای خودمان در حالی که ستاره سهیل را تماشا می کردم برای او گفتم. پسر خوبیه. اخلاق جالبی هم داره و این منو وادار می کنه که اذیتش کنم ولی هیچ وقت شکایتی نمی کنه. یعنی تا حالا نکرده.
در میان خاطرات زندگی
کودکی را امتیازی می دهم
طعم شیرین دو صد شیرین عسل
بر بساط خاله بازی می دهم
دوست دارم روزهایی را که من
بر عروسک ناز نازی می دهم...
کارهایی رو که تو بچگی می کردیم و سرگرمی هایی رو که داشتیم به یادم بیارید تا این شعر رو ادامه بدم. قابل توجه همتون که تو این روزا بدجور تو نخ کودکیم!
ربوده جان ز من گفتار جانان
یگانه هستی ام گردیده ان چشم
دو چشمی کاندر ان مستی است پنهان
این شعر سروده خواهر کوچکم فاطمه محقق است.
رازیست که تا عمق وجودم جاریست
این یک بیت ممکن است ادامه داشته باشد!
اوای بی صدای رخت نای عشق بود
چشمم درون چشم تو ارامشی گرفت
زیرا که چشم ناز تو بینای عشق بود
از هر که جز تو هیچ ندیدم صفا و شور
در نور چهره ات رخ زیبای عشق بود
سر تا قدم که محو تماشایتم بدان
دانسته ام که خلقتت از جای عشق بود
صد مرحبا به خالق این چشم دلنشین
از ذره ای گذشت که دنیای عشق بود
روز و شب و طلوع و غروبم همه ازوست
امروز و دیشب و همه فردای عشق بود
از حسن یوسف و دم عیسی چه گویمت
رعنا برای من ید بیضای عشق بود
از او به هر دقیقه و هر ساعتی که رفت
این قلب پاک من به تمنای عشق بود
هیچ از خیال من شب چشمش نمی رود
کان شهرها کان تماشای عشق بود
از شور و شوق دیدن ان شهرهای عشق
سیریم نیست چون همه گرمای عشق بود
کی می رود ز خاطرم ان قامت رسا
وقتی که او شهره به رعنای عشق بود
جمعه شب ۰۸/۰۳/۱۳۸۸
خارج از نیروی چشمم مهر می بارد به من
در ازای یک جهان چشمان اورا می خرم
چون ز چشمش بی محابا سِحر می بارد به من
من نمی دانم چه شد کاین قصه ها افسانه شد
ما به هم پیمان و عهد دوستی بستیم لیک
تو به عهدت پشت کردی و دلم دیوانه شد
شبیه چشمهای تو دو چشم پر خمار او
شبی ممتاز و جانانه درون شهرها دارد
دمی کز خیره ماندنها به او یاد تو می افتم
در این افکار می بینم که چشمش یادها دارد
درون شهر چشمانش همان غوغای شهر توست
که در یک پلک انی هم هزاران ادعا دارد
ز چشمش هرچه می خوانم شبیه خط چشم توست
ولی روحش یقین دارم که دنیایی جدا دارد
نمی داند که در چشمش به دنبال تو می گردم
نگفتم؟با غرور خود خیالی پر خطا دارد؟
و اما داستان تو کتابی از دروغکها
تمام صفحه های ان رهی دور از وفا دارد
مرا لیلی خود کردی و خود مجنون نما گشتی
به مثل تو هزاران کس رخی مجنون نما دارد
از این عاشق نمایی ها دلم دیگر به تنگ امد
کجا ما و کجا لیلی که عشقی بی ریا دارد
سه شنبه شب ۱۸/۰۱/۱۳۸۸
تلخی صد درد را خواهم چشید
اشک هر کودک به دریایی مبدل می شود
کاندر ان موجی ز غمهایش مسلسل می شود
مادری در پیش چشمش لاله از کف می دهد
وز غمش هر لحظه قلب کین مجلل می شود
کس نمی داند گناه این رعیت در کجاست
از کدامین علت هستی مدلل می شود
کربلای غزه را شوری دگرگون می دهد
انچه از ان هر غم و دردی مکمل می شود
مختصر روزی در اغوش عزیز مادر است
کودکی کز مرگ او دردی مفصل می شود
در میان گریه مرد فلسطین ان غمی است
کز پی اش هر ماتمت بی ادعا حل می شود
در یک دقیقه یار به تو مبتلا شدم
با انکه ما تازه و نا اشنا بدیم
با یک نگاه ساده به تو اشنا شدم
بعد از همان نگاه همان اتفاق سبز
در ماجرای عشق تو خود ماجرا شدم
کمیابی محبت عاشق نهفته نیست
یک عمر در جهان غمت کیمیا شدم
هر روز در خیال تو ام غوطه ور ولی
من خسته از رعایت این انزوا شدم
در ارزوی دیدن تو در حقیقتم
عمری است دست در طلب این دعا شدم
هیچت خبر رسیده که از های و هوی تو
از هوی و های و شور و شر خود رها شدم؟
از نام تو قرار به قلبم فزون شده است
موج صدای توست که من با صفا شدم
یادت بیار کز همه کس بیشمار تر
من در دم نبودن تو در فنا شدم


